Posts

گریه‌ام میگیرد

گریه‌ام میگیرد از آنچه می‌شنوم. قصه باورنکردنی‌ست و روایتش را برنمی‌تابم، حتا کمی خجالت میکشم. حجم حساسیتم در زندگی دارد دیوانه‌ام میکند، درعین حال برای پوست‌کلفت شدن ...
"در خیابان با مردمان می‌جنگید حال آنکه در میدان وجدان‌های مردم، خاکریزهایتان پی‌درپی در حال سقوط است." با سایه‌ها میجنگد و صدای شکستن را می‌شنوم.

برای الف

چند شب پیش او مقدار زیادی قرص خورده بود که آرام بگیرد. شب با نگرانی زیادی خوابیدم، و آخر از کابوسی بیدار شدم که در آن من و تو سعی داشتیم او را از سیاهی بکشیم بیرون. همزمان هم از ا...

از ساعت‌ها

"و زندگی در جریان است همچون رودخانه‌ای نزدیک خانه‌ی ما، بی‌وقفه و مداوم گاه تند و گاه کند، ولی همیشه. ما هم هستیم، با خوبی‌ها و بدی‌ها و گذر روزها و فراموشی‌ها و خاموشی‌ها." - ...
یک خاطره‌ی خیلی قشنگی داریم، از همان‌ها که باعث میشود نتوانم این جادو را رها کنم. دلم میخواهد اینجا بنویسمش، هرچند به گمانم کمی شخصی‌ست. اما این خاطرات است که عبور را برای م...

I AM LOST

اگر از جزئیات خانه بنویسم شاید که حالْ معیَّن شود. موهایم که هرروز دسته دسته میریزد کف خانه را پر کرده. چراغ همیشه خاموش است، میله‌‌ی پرده افتاده زمین و لباس‌ها روی مبل است. ...

من آبِ دریاها را..

صبح بلند می‌شوم میبینم درد با تمام قدرت نشسته روی زندگیم. قطارهای شهری به جاهای غلطی می‌روند. کاش که خورشید بتابد، این‌بار از کنارش جم نخواهم خورد، تا آرامش بی‌نظیر طبیعت ...