ظهر آفتابی یک روز تعطیل
برگشته بودم تهران تا باور کنم همه چیز تو نبودنِ من سرجاشه، تا به چشم ندیدم که آدما زندهن و اتاقم سر جاشه و مامان آشپزی میکنه، باور نکردم. الان دیگه حس معلق بودن و بیزمین بو...
I owe to all my deep-seated lives I have lived, to people who were the warm blood in my veins.