سردرگم و ناشکیبا
شب ۱شنبهست، هم دلم میگیره، هم خوشحالم از خوشیهای شهر، هم میترسم. این تمام آخر هفتهست. پایین خونهم یه بار خونگی قشنگه، رو یه تپهی نه چندان بلند با چمنای سبز. دور تا دور...
I owe to all my deep-seated lives I have lived, to people who were the warm blood in my veins.