Posts

ریزِشْ

دلم میخواهد از او بپرسم چطور با مرگ پدر و مادرش کنار خواهد آمد؟ تصورش چیست؟ انیمه‌های ژاپنی، هایکوها، افسانه‌های کهن ژاپن، و خطاطی‌هایشان، همه به من می‌آموزد چطور باید ...
مسیری که از آن میرسم به خودم، به اینکه برای خودم کارهایی که لازم دارم را انجام دهم، مثل رگیست که گاهی پیدا نمی‌شود. کاش توی این وضعیت دست از کمک کردن به تو بردارم. حالا هم راهی ...

To believe

عجیب بود. کش سرم را یک سال پیش ازم گرفت‌ و دلیلش را هم نفهمیدم. آخر مصرفی هم برایش ندارد. نه آنقدر نزدیک بودیم که بخواهیم اشیا را به یادگار، برای ردپاهای معنی‌دار، به هم بدهیم...

Walking with one through a familiar pain

رشته‌ی کلماتش تند و بی‌انتهاست، همه‌شان بوی چنگ انداختن می‌دهد؛ کمک خواستن از کسی که دلت را شکسته. بوی کلماتش فضای سرم را به آنی پر کرد، دردش توی جانم شروع شد، انگار که خودم...

I wish happiness was a hard ground or a rule like "no more chips!"

بچه داشتن انگار تمرین هرروزه و هر ساعته‌ی شادیست. این چیزی‌ست که من میبینم، از پنجره‌ی چشم خودم، چون که شادی مسئله‌ی زندگی من است. پدر و مادرها را -به طور خاص در روزهای آخر هف...

در ابتدای سال

برای ب نوشتم و نفهمیده بود از سکوت‌های کشدارم، که ماه‌هاست "وجود" ندارم. جای تمام چنگ‌های من به جهان تویی. هیچ‌کس به قدر تو ظرفیت مرا ندارد. هیچ‌کس مثل تو من را در خود جا نمی‌ده...
روایت میکرد تا به زندگی جان بدهد و آن جریانِ بی‌شکلِ وسیع را در قابِ چشمِ آدمیزاد بگنجاند. نوشتن جهانش بود و معنای زندگیش؛ آن میز و نور و دقتش در کیفیت احساسات و لحظه‌ها و مس...