Posts

باید بنویسم که نمینویسم

صبح سه قطار را از دست میدهم. حاضر و آماده روی صندلی نشسته‌ام اما حال تکان خوردن ندارم. اصلا تعریف کردن این جرئیات یا دقت کردن بهشان به کلی اهمیتش را در زندگیم از دست داده. دروا...
داشتم لیست مکالمه‌های تلگرامم را بالا پایین میکردم ببینم با چه کسی حرفم می‌آید که دیدم هیچکس. هیچکس را توی جهانم راه نمی‌دهم، تنهای تنهای تنها . این فیلم را با و  و آقای دال و ش  دیدیم. توی لیست تلگرام دیدم و  عکسش را عوض کرده و با کنجکاوی رفتم عکس را باز کردم تا ببینم جزییات صورتش در این چندماه چه تغییری کرده است. دیدم که هیچ، فقط قدش انگار بلند شده، گویی لنگ‌هایش را سایه‌ها با خود کشیده‌اند تا بلند‌تر شود. همه‌ی آن‌چیزها که در این مدت پشت دروازه‌های بروز نگه داشته‌ام کم کم دارند بی‌تابی می‌کنند. با آن دروازه‌ها خودم را از دیدن خیلی‌ها در این سفر به تهران محروم کردم، یکیش همین و . یک‌هو بعد از یک ماه و نیم متوجه شدم آخ! که چقدر دلم برای دیدنش و آن خنده‌های محجوبانه‌اش تنگ شده، چشم‌هایش را که همیشه از آدم میدزدید، چشم‌هایش خوش‌رنگ است. 

دوزِ بالا

تو کاری برای طعم میوه‌ها نمیکنی و اپیزودهای جدید افسردگی، یکی پس از دیگری، در تو می‌شکنند.

آلودگی

حالا که قلبش نمی‌توانست برای/کنار نزدیکانش بتپد، حالا که برای خوشحالیش نه، که برای عهدش با خودش تصمیم می‌گرفت، دید که چاره‌ای ندارد جز اینکه با تمام قلبش برای سوپروایزر...

ادبیات بال دارد

خواندم "انگار که با یک تق ناگهانی مثل صدای تفنگ اسباب بازی لاله‌های خونین شکفته باشند" و با یک تق ناگهانی مثل صدای تفنگ اسباب بازی، لاله‌های خونین، لاله‌هایی که زیر پایم ب...

I've Lost the Ocean

London! You hold me in your craw hard as I bleed. I haven't envisioned my life for a quite long while, "who I wanna be," "to whom I want my path lead," and "where the sun lies." My days were a huge ocean in which I was drowned, to find out what all life is about. That slow process of becoming, the tiny bricks matched with the size of my hands, and the poems which threw the rays of light to my room have all disappeared. The next life in London can't be set up unless I get a strong wooden table, candles, and a red comfy chair. A room of one's own, where my self flows like a river shrinks. And the day I leave you, I should probably be tired of you, to feel less in pain. You gave me life, and I gave you all had embedded deep inside my bones. We're done for a while.

حیف

There's lot to appreciate every second, every where at every side. I'm just too blind for it. I've become too blind for it.